امروز دلم سوخت

بدجورم سوخت

برای اولین بار از اینکه دخترم متنفر شدم

چرا ته سرنوشت ما حتما باید وصل بشه به یه مرد

چرا باید بابت تنها بودنمون تحقیر بشیم

مگه منِ تنها چی کم دارم از یه پسرِ تنها

چرا یه دختر تنها هویت نداره

دلم خیلی سوخت

 انقدر که حس کردم دیگه تو خونه جایی ندارم

انچه گذشت

از آخرین بار که اومدم چند تا اتفاق تازه برام افتاده.

یه دوست نزدیک شدیدا زیرآبمو زد و یه رابطه دوستانه چهارتایی رو برای همیشه نابود کرد

یه راه تازه رو از صفر شروع کردم. سخته ولی یوقتایی باید همه چیزو رها کردو از صفر شروع کرد

تو این راه تازه, یه دوست تازه پیدا کردم. این روزا که بیشتر دوستام سرشون شولوغه و وقتی برای من ندارن اون همیشه هست

یه دوست قدیمی که ازش نامردی دیده بودمو باهاش کات کرده بودم بازم برگشت به زندگیم, البته نه مثل قبل, فقط هست. عین دوتا مسافر که مجبورن تو تاکسی کنارهم بشینن

یه نفر,...., چقد این روزا آدما تو زرد از آب در میان... بگذریم

یه نفرو پیدا کردم که با وجود ظاهر مزخرف و نچسبی که داره, ته دلش, ته حرفاش, ته عقایدش واقعا انسانه

تونستم با پسرخالم یه رابطه صمیمی برقرار کنم, چرا اینقد دیر شناختمش. البته برای خوب بودن هیچ وقت دیر نیست

و امروز هم از بس عصبی شدم گردن درد گرفتم

 

آخیش, چه خوبه آدم بعضی وقتا انرژیای منفیشو بریزه بیرون!!!