چه دردی دارد

نمی دانم آن کس که می رود

                                    می برد یا

                                    آن کس که می ماند ؟

خیالم جمع نمی شود

نمی دانم این منم که می روم و تویی که می مانی

            یا این تویی که می روی و منم که می مانم؟

به خدا

این همه سوال بی جواب در این چمدان جا نمی شود

این همه سوال و خیال و خاطره و ، بود و  نبود

که بود؟ که نبود؟

که هست ؟ که نیست؟

شاید اگر اینجا هستم آنجا نیستم و

اگر آنجا، اینجا

چه دردی دارد بازی کم و زیاد کردن حروف از کلمات

 

این همه سوال و خیال و خاطره  و ، بود و  نبود

این همه من ، تو ، ما

این همه

در چمدان جا نمی شود

روی امواج زندگی دراز می کشم و

با آسمان نگاه می کنم

می دانم

هر کجا که بروم

آسمان همینقدر زیباست

دریچه نگاه من

دریچه ی نگاهم را به هیچکس نمیدهم.

حتی اگر همه من را احمق بخوانند،حتی اگر ترحم آمیز بخوانند و یا نفرت انگیز

دریچه ی نگاهم تنها نقطه ی تمایز من با آنهاست،

نمی خواهم کسی تو را مثل من ببیند

نمی خواهم کسی تو را مثل من بخواهد

اینجاست که دریچه ی نگاه من می شود دریچه ی نگاه من

و تو می شوی تنها رهگذر از دریچه ی نگاه من

 و من می شوم من

نه آنها


(خود نوشته)