سکوت کرده ام
نگاه می کنم
و می شمارم قدم هایت را که این گونه آرام تو را از من دور می کنند
می شمارم زمان را که این گونه آسان تو را از من می گیرد
می دانم زمانی که محو شوی گریه خواهم کرد
و خواهم شمارد که چند روز به نامت گذشت
راستی یادت هست وقتی آمدی راه را گم کرده بودی؟

 

دچار باید بود !

چرا گرفته دلت؟

مثل آنکه تنهایی

چه قدر هم تنها !

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.

دچار یعنی ، عاشق !

و فکر کن چه تنهاست،

اگر ماهی کوچک،

دچار آبی بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی !

دچار باید بود !

و بر نمی گردی همین!

 

باید فراموشت کنم:::

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه، اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم.

خانه ی دوست همینجاست

 

من دلم میخواهد

 خانه ای داشته باشم پر دوست  

كنج هر دیوارش دوستانم بـنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

 هر كسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

 شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست  

شرط آن داشتن یك دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی میكوبم

و به یادش با قلم سبز بهار  مینویسم:ای یار خانه دوستی ما اینجاست !

 تا كه دیگر نگوید سهراب : خانه دوست كجاست ؟

 

فراموشی همان نزدیکیهاست...

 

برای بودن گاهی لازم است که نباشی...شاید نبودنت بودنت را به خاطر آورد....
.
اما دور نباش....دوری همیشه دلتنگی نمی آورد....فراموشی همان نزدیکیهاست...

 

 

شمارش

1

2

3

به اینجا که میرسیدم محو تماشات میشدم

بقیه رو تو ادامه میدادی

اما فکر میکردی من شمارش بلد نیستم

هیچوقت نخواستم جلوتر از تو باشم

فکر میکردم دلت بزرگتر از منه

دلواپس شکستنش بودم

نمیدونستم دلت پلاستیکیه و  خورد نمیشه

بیچاره دل من

خورده هاش رو هیچکس ندید

همه فکر کردن از جنس دل تو بوده

 

(خود نوشته)

اولین طلوع


اولین طلوع امسال رو دیدم

نمیدونم حکمتش چی بود

تو اون لحظه غیر تو نتونستم به چیز دیگه ای فک کنم



(خود نوشته)